۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

نامه همسر محمدرضا جلائی‌پور به حدادعادل

شنبه, ۱۳ تیر ۲:۴۶ بعد از ظهر
زمستان بود. عصر یک روز شنبه تعطیل، کانون توحید لندن. تقریبا چهار ردیف جلوتر از جایی که من نشسته بودم، می‌شد نیمرختان را دید و شناخت. فرصتی دست نداده بود که پیش از این، رییس مدارس فرهنگ ایران، جایی که چهارسال از عمرم را در یکی از شعب آن سپری کرده بودم را از نزدیک ببینم. آن روز دیدم.بر حسب یک عادت دیرین، محمدرضا برای قرائت قرآن روی سن رفت. همیشه وقتی هیچ‌کس حاضر به تلاوت قرآن نمی‌شد، او این کار را می‌کرد. قرآن می‌خواند و می‌رفت پی کارش. آن روز وقتی بسم‌الله را گفت، نگاهم را از صورت معصوم او گرفتم وبی‌هوا به نیمرخ شما خیره شدم. ناباورانه نگاهتان را به او دوخته بودید. گویی هضم دیدن و شنیدن او هم‌زمان برایتان کمی دشوار بود. او خواند:«اذا زلزلت‌الارض زلزالها»... می‌دانستم که او را خوب می‌شناسید، اما فکر نمی‌کردم از دیدنش تا این حد بهت‌زده شوید. سکوت حکمفرما بود. او ادامه داد: «واخرجت‌الارض‌اثقالها»... راستی همسرتان هم آمده بود! شنیده بودم رابطه عاطفی و قلبی عمیقی بینتان برقرار است و دوست دارید در همه سفرها باهم باشید، احساس خوبی بود. ما هم همین‌قدر عاشق همیم. فقط شاید کمی بیش‌تر!او هم‌چنان با صوت بی‌نظیرش می‌خواند،«فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره»... همیشه وقتی قرآن می‌خواند، بغض امانم را می‌برید. درقرآن خواندن، سبک خاص خودش را داشت. اصرار داشت معنا و صوت با هم همراه باشند. گاهی گویی ادامه دادن و تاکید بر بعضی آیات تحمل خودش را هم طاق می‌کرد و نرمه اشکی از کناره چشمانش روانه می‌شد. مثل بچه‌ها زود با دستش پاک می‌کرد که کسی نبیند. به آخرین آیه سوره زلزال که می‌رسید هم همیشه قصه همین بود:«ومن یعمل مثقال ذره شرا یره»... صدقالله‌العلی‌العظیم. سوره بسیار سنگینیست! حس ترس و خشوع را با هم دارد. ترس را بیش‌تر.قرآن را بست و بوسید و پایین آمد. داشت از کنارتان عبور می‌کرد که برخواستید. دیده‌بوسی گرمی با او کردید. دستش را در دستانتان فشردید. اگر کسی نمی‌دانست گمان می‌کرد دوستی دیرینه‌ای میان شما دو نفر بوده است. او انگار هنوز در خلسه آیات بود. به زور لبخندی زد. نیمرختان پیدا بود. زبان بدنتان با دستپاچگی حرف می‌زد. در عرض همان ۱۰ ثانیه گویی می‌خواستید بر خاطرهای تلخ سرپوش بگذارید. زیرلب به او گفتید: قرآن زیبایی خواندی. احسنت! بعد گفتید: دیدی در مدرسه‌مان راهت ندادیم خیلی هم برایت بد نشد؟ او می‌خندید. حس کردم به اجزای صورتش فشار می‌آید. وقتی موذب می‌شد نگاهش را می‌دزدید و خنده در صورتش کش می‌آمد. چیزی نگفت. ادامه دادید: رفتی رتبه اول کنکور شدی و حالا هم که این‌جایی. خندهاش بیش‌تر کش آمد. وقتی فهمیدید در آکسفورد دانشجوی دکتریست، خنده در صورت شما هم کشدار شد. گفتید موفق باشی جوان و رفتید روی سن برای سخنرانی.نمی‌دانم احساستان در آن لحظه چه بود؟ خجالت؟ عذاب وجدان؟ غرور؟ یا اصلا هیچ‌کدام! می‌دانید؟ یک لحظه‌هایی در زندگی هست که دست و پای آدم لخت می‌شود. ترجیح می‌دهد کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند و یک چیزهایی را جبران کرد. گاهی آدم در لحظه یخ می‌زند. شاید به خاطر این‌که انتظار دیدن بعضی آدم‌ها یا شنیدن بعضی صداها و یا هر دوی آن‌ها با هم را ندارد! من شاید اگر به جای شما بودم، بیش‌تر چنین حالتی را تجربه می‌کردم.داستان این ماجرا برمی‌گشت به سال‌های دبیرستان. آن سال‌ها من دانش‌آموز دبیرستان فرهنگ مشهد بودم. به یاد دارم بعدها که برای المپیاد راهی تهران شده بودم، شرح داستان عدم ثبت‌نام محمدرضا جلایی‌پور در مدرسه شما میان بچه‌های دوره پیچیده بود. آن روزها البته روزهای متفاوتی بود. پدر محمدرضا در بند بود. داشت پاداش بیست سال فداکاری‌اش برای انقلاب را از دست حضرات در اوین می‌گرفت. علی‌رغم این‌که نمرات محمدرضا عالی بود از پذیرشش در مدرسه فرهنگ به دستور شما جلوگیری کرده بودند. چرا؟ دلیلش ساده است. چون فامیلاش جلایی‌پور بود! البته فامیلی‌های معروف دیگری هم آن روزها در مدرس‌تان مشغول به تحصیل بودند، از جمله صفارهرندی! قبول دارم، قاعدتا تفاوت ره میان این دو اسم در نظرتان سر به فلک می‌گذارد. بگذریم! بعدها که همسرش شدم برایم تعریف کرد که گذراندن سال آخر پیش دانشگاهی در این یا آن مدرسه برایش چندان تفاوتی نمی‌کرد. در مدرسه فتح اسم‌نویسی کرد و در کنکور سراسری سال بعد رتبه اول کنکور در رشته علوم انسانی شد. گرچه برای او توفیری نداشت کجا باشد اما فکر کنم پایان این قصه برای مدرسه شما سنگین تمام شد.آن روزها گذشته است جناب حدادعادل! قصه کانون توحید و نگاه بهت زده شما و آن گفتگوی چند ثانیه‌ای هم گذشته است. حالا محمدرضای مرا در سلول انفرادی همان سیستمی که به قول شما محک عدالتش ا شمشیر دولبه علی است، گرفتار حبس شده. راستش را بخواهید، این دست اتفاقات کمی تلفظ نامتان را برایم دشوار کرده است! بالاخره هرچه باشد شما خود را از پاسبانان فرهنگ آن مرز و بوم می‌دانید. درهای مدرسه فرهنگتان به رویش بسته شد و درهای زندان را به رویش گشودند. مبارکتان باد این عدالت بی‌نظیر علوی! این است مصداق عدالت؟ نمی‌دانم شاید در فرهنگستان شما ذیل واژه عدالت تعریف دیگری نگاشته‌اند!از این هم بگذریم...دنیا خیلی کوچک است آقای حدادعادل! به کوچکی همان اتفاقی که در کانون توحید لندن افتاد. به کوچکی همان گفتگوی چند ثانیه‌ای و شاید به کوتاهی همان حس که از دیدن و شنیدن او و عمل خودتان داشتید. ممکن است سال‌ها بعد، جای دیگری باز هم دنیا همین‌قدر بر من وشما تنگ و کوچک شود. اگر دنیا هم نشد، آخرتی هست. آن روز قطعا از شما معنای جدید عدالت را خواهم پرسید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر