۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

ایرنا فرزند جانباز دفاع مقدس را به اتهام سبز بودن اخراج کرد

من دختر همان پدری هستم که ترکش های تنش را دور از چشمهای همکارانش از تن بیرون می آورد تا در معامله اش با خدا غش نباشد
به گزارش اختصاصی پایگاه خبررسانی عبرت زینب کریمیان فرزند مجید که یکی از رشید مردان جانباز جنگ است از محل کارش اخراج گردید ، دوستان وی در مطالب مختلفی که به نگارش در آوردند نوشتند:جرمش تنها گذاشتن کامنتی بود که از دلش برآمد تا مرد سبز این روزهای ایران زمین و اطرافیانش را ثابت کند... او کامنتش را به مانند همه افراد بی وجود بی نام نگذاشت و توهین هم نکرد
زینب در وبلاگش نوشت "http://adamak86.blogfa.com"هر چه کردم نتوانستم "آقا" خطابت کنم! "آقا " خطابت نخواهم کرد ... "اقا" برای کسانی است که بزرگ باشند... مرد باشند و مهمتر از همه وجدان داشته باشند!
هنوز نمی دانم فکر کردی که با این کار پشیمان خواهم شد ؟؟؟ یا فکر کردی با پیغام های داده شده سر کج خواهم کرد... می آیم و عذرخواهی خواهم کرد؟
نه ... نه ... نه این بار تیرت به سنگ خورد .... درست است که کارتم را سوزاندی تا حق را در مقابلت نبینی نبینید! اما دیگر خودم را که نمی توانی بسوزانی ... روحم را هم نه!
هنوز هم نمی دانم فکر کردی من هم به مانند شماها یا اطرافیانتان آنقدر بی وجود هستم که "کی بود کی بود" بشم یا "من نبودم تو نبودی!"
شنیده بودم که به آزار دیگران عادت داری اما این بار آزارشونده تاب آورد و بهت خندید اما تو منتظر بودی صدای نعره هایش را بشنوی و لذت ببری نه؟؟ بعد هم صدای سیاه سرفه هایی که فکر کنم از آه ها نصیبت شده !!
من نوشتم اعتقاداتم را ... نه توهین کردم نه تحقیر ... نوشتم برای پدری معنوی برای استادی بزرگ ... نوشتم برای همه روزهای خوش ایرنا... برای تمام روزهایی که در اوج پرواز را در سرزمین رسانه تجربه می کردیم اون هم تنها چند خط !!
خواستی که من هم مثل تو چشم ببندم روی همه چیز ؟؟ انتقاد بر بتاب کمی !
اگر تو به آرزویت که نشستن لحظه ای روی صندلی معاونت خبری خبرگزاری رسمی کشور بود رسیدی آن هم در نبود صاحب صندلی و خودت را گم کردی ... من اندازه هشت سال خاک این سازمان را خوردم !
راستی می دانی من دختر همان پدری هستم که در جبهه جنگید و جانباز شد تا از ناموس خودش و دیگران محافظت کند او با خدا معامله کرد تو و امثال تو با چه کسی معامله کرده اید؟
من دختر همان پدری هستم که ترکش های تنش را دور از چشمهای همکارانش از تن بیرون می آورد تا در معامله اش با خدا غش نباشد .
من فرزند همان پدری هستم که برای ثبت رشادت های جوانان این مرزو بوم دوربین به دست گرفت و زیر آتش دشمن آن فداکاریها را ثبت کرد تا کوچکترهایی چون تو که هنوز به سن بلوغ نرسیده بودید ببینید تا بدانید وارث چه خونهایی هستید.
پس می بینی که مردونگی به ریش نیست به ریشست!
مریم یک وقت نخوابی دختر! ما بیدار نیستیم ... مریم هرکس گفت ما بیداریم دروغ گفت... آخه مریم می دونی که این روزها دروغ زیاده ... عین نقل و نبات !
مریم یادته می گفتی آبی رودها و گاهی نیز آسمان آبی هنوز باقی است ... باران هم هنوز هست ... درختها و همین طور حدیث و روایت هنوز باقی است ...
یادمه می گفتی مرگ در راه آزادی هم باقی است ... هنوز باقی ست اشک های به خاک نسپرده.... و حقیقت تاریخ باقی است . تاریخی که حول مرگ سپری شده ...!!
مریم یادته گفتم چرا رای دادیم وقتی ندای عدالت نامش آشوبگری است ؟ وقتی عدالت معنای ندارد ؟ وقتی واژه ها و حقمان با تنگ چشمی بی معنا می شود ؟
یادته گفتم قلم را که بفروشیم ، دفترچه انشایمان دفتر دیکته می شود و دیگر نوشتن بازی واژگان است چقدر عصبانی شدی؟؟
گفتی به ایران بیندیش...
چند روز است که می دانیم در بندی! نگفتم تا رییس با غممان نگران نشود ... اما طنین صدایش در پشت تلفن نشان داد که می داند...!
حال قلبم فسرده است و دستم لرزان ... لحظه گرفتنت را بارها و بارها... با چشم گریان مرور کردم... و هر بار چونان یک ابله مجبور به تحمل شکنجه ای دیگرم..!
بار گرانی است و من در مقابل شهامت و معصومیت تو خرد خرد!
حال مریم ما نخواب!
پ.ن:
- این یکی از نوشته های مریم ذوالفقار عزیزم است ... دوستی که دوستیش تا نداره!
"می‌شینم انقدر گریه می‌کنم که لجت بگیره از اینکه این بنده‌ات این همه اشک رو از کجا آورده...می‌شینم انقدر اخم می‌کنم... که بمونی این بنده‌ات گره به این کوری رو از کی یاد گرفته...می‌شینم انقدر بغض می‌کنم... که بمونی این بنده‌ات قفس به این محکمی رو از کجا آورده و توی سینه‌اش گذاشته...می‌شینم.. انقدر می‌شینم بست... که بمونی چرا فراموش کردی برای این بنده‌ات پای رفتن بذاری...
بیا و خدایی کن... دستم به دامنت...
"آدرس وبلاگم مریم با نوشته هاش بیشتر آشنا شوید آرامش آن سوی خیال
- مریم ذوالفقار عزیزم هم دستگیر شد.. با همه عدالت و بی طرفی اش... بی خبریم از او! در شب آرزوها امیدواریم تنش سالم باشد.
- امیر حسین شمشادی هم دیگر هم دانشکده ای ماست که او هم در اوین به سر می برد ... برایش صبر خواستاریم!
- ...
داوری! داور برحق داوری می کند فراموش نکن!
پ.ن:
- دیروز بعد از هشت سال بی هیچ دلیل توجیه کننده ای و تنها به واسطه یک کامنت و به نام معاون خبری که هم اکنون در سفر حج هست از خبرگزاری ایرنا اخراج شدم ... دست به قلم نبردم تا نگوید عصبانی بود نوشت ... صاحبان دولت نهم و دهم تبریک!!!!!
- این متن برای من است آقای رییس جمهور! خبرنگاری که از ایرنا اخراج شد فرزند یک جانباز است
- این هم همینطور زینب کریمیان از ایرنا اخراج شد
- از تمام کسانی که تماس گرفتند ممنونم .
یکی از دوستان نزدیک زینب در وبلاگش" http://akharindidar.blogfa.com/post-59.aspx"نوشت همه کسانی که این بلاگ رو می خونند می شناسند این دختر همدم همه لحظه های تنهایی من بوده و هست اون خواهر من هست نه نه اصلا دوست من دوستی ای که دوستیش تا نداشت!
زینب کار رو با ما در ایرنا شروع کرد اون وقت تنها 17 سالش بود اما حالا به زودی 26 ساله می شه ... همه ما از اونجا زدیم بیرون رفتیم کار های مختلف دیگر رو تجربه کردیم ... اما اون موند و موند تا همپای دیگر قدیمی ها این خبرگزاری رسمی رو بچرخه ... زینب هشت سال از تمام عمر جوونی و تازگی رو این خبرگزاری گذروند...
همه کسانی که زینب رو می شناسند به گزارش نویسی و قلم توانای اون آشنایی دارند ... زینب با همه حقوق کم و درآمد اندک تنها به عشق همه روزهای خوش اونجا ماند و ماند!
اما امروز و در یک اقدام بی سابقه زینب از خبرگزاری رسمی کشور یا همان ایرنای کذاب این روزها اخراج شد ... جرمش تنها گذاشتن کامنتی بود که از دلش برآمد تا مرد سبز این روزهای ایران زمین و اطرافیانش را ثابت کند... او کامنتش را به مانند همه افراد بی وجود بی نام نگذاشت و توهین هم نکرد.!
او نوشت تا از رییسش و نوشته هایش دفاع کند ... تا اعتقاداتش را در مورد موج سبز و مرد سبزترش بیان کند اما امروز به جرم همین کامنت پس از هشت سال از خبرگزاری رسمی کشور اخراج شد به همین راحتی!
حال می خواهم مردان قدرتمند این روزها آیا به جهان دیگر اعتقادی دارید؟ میخواهم بدانم چگونه می خواهید پاسخ این همه بی عدالتی را بدهید؟؟ به جز دزدیدن آرا حق کشی را چه می کنید ؟؟
بدانید که این دختر همان پدری است که روزی برای این که امروز شماها حکومت کنید به میدان جنگ رفت و جانباز شد... این ختر همان پدری است که روی پای خودش ایستاده و برای آرزوهایش دستش جلوی هیچ کس دراز نیست ... می خواهم بدانم شرمتان نیست که این گونه رفتار کردید؟؟
به جای حق خوری قبل از هر چیز انسان باشید همی ن
پ.ن:
- امروز ساعتها پس از اخراج زینب را دیدم مثل همیشه دلقک بود و لبخند به لب داشت اما ته نگاهش هم غمگین بود هم عصبانی ! غمگین اساتید و پدرش برای نگرانی هایشان و عصبانی از برخورد زشت انسان های بی وجود!
- این مطلب هم برای زینب ماست فصل سوم
- زینب امروز بارها گفت دوست ندارم عزیزانم به خاطر من به کسی رو بندازند یا به خاطرم هزینه دهند!!
- خواهر عزیزم قامتت سبز باد
- زینب هم قربانی موج سبز شد ما هم منتظریم
- بیخود به دنبال انسانیت تو شماها هستم می دونم ...
اما اینم بدونین خواهر من بیکار نمی مونه روزی که پله های ترقی رو رفت بالا که بزودی این اتفاق می افته از اون بالا شاهد نابودی شما خواهد بود ... مامانم همیشه می گه دنیا اینطوری نمی مونه گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ... شک نکنید ...
عنوان : جنگ تحمیلینويسنده : 39 عکاسناشر : ستاد تبلیغات جنگتاريخ انتشار : ۱/۱/۱۳۶۸اطلاعات كتاب : کد کتاب:ن.1 1368ج481ن/610مختصري از كتاب : موضوعات مورد بررسی:دفاع در برابر تجاوزعکسهابه صورت سیاه وسفید ورنگینام عکاسان:محمود بدر فر .مصطفی حسینی .سیف الله طاهری.محمد اسلامی راد.محسن شمس.اسماعیل داوری.مصطفی نظر حسین بازمانده .کامران جبرئیلی.مجید کریمیان.جاسم غضبانپور.غلامرضا دادبین .نصیر مغزی.ساسان مویدی. احمد ناطقی .سعید صادقی .اباصلت بیات.محمود ظهیر الدین.هوشنگ خوش سیما.احسان رجبی.مهدی جمشیدی.سعید جان بزرگی.احمد بنا کاشانی.یدالله چراغی.سیف الله صمدیان .محمد فرنود.محمد حسین خوشنواز.ساسان افسوسی.مسعود زنده روحاحمد جان میرزایی. هوشنگ صالحی پور.خسرو ورکانی.اسماعیل داودی.هوشنگ صدفی .محمود صناعی .کاوه کاظمی.کاوه گلستان.ابراهیم خادم بیات

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر